رباعی، دوبیتی، قطعه، غزل، هایکو، طرح
 

مرجع وبلاگ نویسان جوان

 
 
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه سی ام مرداد 1393

خانمان سوز بود آتش آهی گاهی

ناله ای می شکند پشت سپاهی گاهی

گر مقدّر بشود سلک سلاطین پوید

سالک بی خبر خفته به راهی گاهی

قصۀ یوسف و  آن قوم چه خوش پندی بود

به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق

آتش افروز شود برق نگاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع

روسپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

اشک در چشم فریبنده ترت می بینم

در دل موج ببین صورت ماهی گاهی

دارم امید که با گریه دلت نرم کنم

بهر طوفان زده سنگی است پناهی گاهی

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393
ابرها ...

نامه های مچالۀ منند

که بغض هایم را

در آنها می نویسم

و به دست باد می سپارم

تا برایت بخواندش.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393
قایقت می شوم

بادبانم باش

بگذار هر چه حرف پشتمان می زنند مردم

باد هوا شود

دورترمان کند.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393
کودکانه دل باخته ات شدم

زنانه دزدیدمت

و دخترانه با تو خوابیدم

حالا هم مردانه حفظت می کنم

من برای آنکه با تو باشم

آدم های زیادی بوده ام.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه بیست و پنجم مرداد 1393
از ماضی ها و مضارع ها خسته ام

بنشین ...

دلم برای یک حال ساده تنگ است!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393

اینان به راستی

آیا برادرانند

کاین گونه کینه جوی

پیکار را برابر هم

قد برکشیده اند

و خنجر کشیده اند؟

لبخند مهربانی

چونان که آب، آتش کین را به قلب مرد

خاموش می کند

معتاد کینه اما

خون برادران را

در کاسۀ سفالی کین نوش می کند

قابیلیان هماره همین اند

اما قابیل شرمگین

هابیل را چگونه فراموش می کند؟

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393

خدا چه حوصله ای داشت روز خلقت تو

که هیچ نقص ندارد تراش قامت تو

نشسته شبنم حرفی لطیف و روشن و پاک

به روی غنچۀ لبهای پر طراوت تو

از این جهنم سوزان دگر چه باک مرا

که آرمیده دلم در بهشت صحبت تو

درون سینۀ من اعتقاد معجزه را

دوباره زنده کند دست پر محبت تو

فدای این دل تنگم که بی اشارۀ تو

غبار ره شد و راضی نشد به زحمت تو

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393

مرغی ز شاخساری پیدا و ناپدید

آفاق را به نغمۀ شیرین می آکنید

باد سحر به زمزمه گل های باغ را

بر آسمان روشن شب می پراکنید

بر آب های همهمه می خواند و می فشاند

شب تا سپیده زلف پریشان خویش بید

صوفی وشی به جذبۀ فریاد مرغکی

از خویش رفت و جامۀ خلقان به بر درید

وان خرقۀ مرقّع درویش سوخته

خورشید هایلی شد و گردید ناپدید

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393

چونان به یاد آوردن

تپه ها کم نورند و دوردست

در هوای زمستان.

 
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393

مثل باد

آمدنت

یعنی رفتن.

 
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه سیزدهم مرداد 1393

چه روزگار غریبی است روز پیری من

به روی نیمکت پارک ها اسیری من

نه در مثلث پیری و ناتوانی و یأس

که در سه کنج زمان نیز گوشه گیری من

غنی شدن به زبان در بیان خاطره ها

ولی ز حوصلۀ گوش ها فقیری من

گرسنه آمدن و تشنه زیستن یک عمر

ز هر نفس که در آن زندگیست سیری من

به عالمی که نگیرند از کسی دستی

ز خلق یائسه امید دستگیری من

سراب را به تماشا نشستن موهوم

به چشم مرد عطش خندۀ کویری من

چو بانگ نق نق ساعت به گاهوارۀ شب

تمام ثانیه ها را بهانه گیری من

 
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه دوازدهم مرداد 1393

چو جان ما شده نیمیش صرف هجرانت

بیا که نیم دگر را کنیم قربانت

هر آنکه عهد مودّت ببست با تو شکست

منم که هیچ نکردم خلاف پیمانت

اگر رود سر و جانم به راه عشق و وفا

گمان مدار زنم دست رد به دامانت

اسیر فتنه شد از شوق همچو جمشیدی

هر آنکه دید به شوخی دو چشم فتّانت

 
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه یازدهم مرداد 1393
عنکبوت را به عنوان هنرمند

هرگز درنیافته اند

هر چند نازک آرایی اش را

در همه جا گواهند

کنار هر جارو و زیر هر پل

در هر سرزمین خدا

ای فرزند از یاد رفتۀ نبوغ

من می فشارم دستت را.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه دهم مرداد 1393

شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی

مرا دریاب ای خورشید در چشم تو زندانی

خوش آن روزی که بینم باغ خشک آرزویم را

به جادوی بهار خنده هایت می شکوفانی

بهار از رشک گل های شکرخند تو خواهد مرد

که تنها بر لب گرم تو می زیبد گل افشانی

شراب بوسه های تو مرا خواهد گرفت از من

اگر جام لبانت را شبی بر من بنوشانی

یقین دارم که در وصف شکر خندت فرو ماند

سخنها بر لب سعدی، قلم ها در کف مانی

نظربازی نزیبد از تو با هر کس که می بینی

امید من چرا قدر نگاهت را نمی دانی؟

 
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه نهم مرداد 1393

اگر آیی به جانت وا نوازم

وگر نایی ز هجرانت گدازم

بیا دردی که داری بر دلم نه

بمیرم یا بسوزم یا بسازم

 
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه هشتم مرداد 1393
خاموش کردن ذهن

در ژرفای جنگل

چک چکانِ آب.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه هفتم مرداد 1393

درد تو به جان خریدم و دم نزدم

درمان تو را ندیدم و دم نزدم

از حرمت درد تو ننالیدم هیچ

آهسته لبی گزیدم و دم نزدم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

تا که در اوج بهاران برگریزانش گرفت

عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد

عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

ابرهای تیره را دید و دلش لرزید باز

فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت

«یاری اندر کس نمی بینم» غزل را حفظ بود

تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد

خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

چند گامی دور شد... اما دلش جا مانده بود

آخرین ته ماندۀ خود را به دندانش گرفت

داشت از دیدار چشمان تو بر می گشت که

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه سوم مرداد 1393
به شهر که می روی

در چشمهات، در پیراهنت چه می بری دختر؟

هزار شیشه شراب شیراز

و دو لیموی رسیده!

آه که در شهر

دوباره جنگ خواهد شد!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه دوم مرداد 1393

هزار شب به دعا رفت و آفتاب نشد

هزار بال شکست و قفس خراب نشد

چه استغاثه که در دست شاخه ها خشکید

چه التماس که در کام برگ آب نشد

نشستگان همه خفتند و خفتگان مردند

چه لای لای گرانی که خرج خواب نشد

کتاب های دعا شرمشان ز خویش آمد

ز بس دعا که هدر رفت و مستجاب نشد

ز دست شعر چه بس گریه در گلو کردیم

چه خون دل به دل شیشه از شراب نشد!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393
بدبخت کسی

که جمعی را بدرقه می کند

هان جمع یاران من!

مرا هم ببرید.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه سی و یکم تیر 1393

از شرابِ جگرِ تاک، قدح نوشانیم

که سر از پای ندانسته و مدهوشانیم

دوش، بی خرقه و از بار تعلق آزاد

کام از رنج روا کرده، نمدپوشانیم

ره نبردیم به آزادگی و خانه به دوش

در پس زانوی اندیشه، فراموشانیم

به ره روشنی صبح نظر دوخته ایم

چشم بیدار سحر سوخته چاووشانیم

آتش تهمتمان دامن هستی نگرفت

خون خاک ستم آغوش سیاووشانیم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه سی ام تیر 1393

تو در ضمیر منی

چگونه از تو گریزم

که ناگزیر منی؟

تمامی هستی ام از توست

سرفرازی نیز

مرا ز هر دو جهان، جمله بی نیازی نیز

به روز حادثه تنها

تو دستگیر منی.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه بیست و نهم تیر 1393

ساقی ز ناز بس کن بنگر نیاز ما را

کوتاه کن به جامی دست دراز ما را

آن کس که دادت ای جان سامان بی نیازی

در دامن تو آویخت دست نیاز ما را

مستیم و پرده پوشی بر راز، کار ما نیست

در غنچه می توان چید گلهای راز ما را

در پیش پاکبازان از شرم آب گشتیم

یارب حقیقتی بخش عشق مجاز ما را

دیدی که از بر ما دامن کشیده رفتند

آنان که می کشیدند یک روز ناز ما را؟

بس ناروا که دیدیم دیگر بس است یا رب

در خواب غفلت افکن چشمان باز ما را

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه بیست و هشتم تیر 1393
نه!

هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ای

دل بسته بودم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه بیست و هفتم تیر 1393
بوی دل انگیز

چندان که در مشام است

در گُل نیست.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموّج شطّ حیات بود

چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پر گشودۀ طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند

می گفتی ای عزیز: سترون شده است خاک

اینک ببین برابر چشم تو چیستند:

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز آخرین شقایق این باغ نیستند

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393

می خواهم از دیار محبت سفر کنم

اما خیال دوست گرفته است دامنم

تاریکی و سیاهی تردید بسته راه

بر تابش و تجلی آن صبح روشنم

خواهم دمی به دست فراموشیت دهم

آنگه به خنده پیش تو آیم که این منم!

اما چنین که مانده به جا خاطرات تو

آخر گناه عشق تو افتد به گردنم

پایم گشوده نیست که آیم به کوی تو

چشمم به راه مانده که آیی به دیدنم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393

به سوی خویش مرا آن پری ز راه کشید

نه با اشاره، نه با حرف، با نگاه کشید

رقیب دید چو آن مه در اختیار من است

به اختیار نه، بی اختیار آه کشید

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه بیست و سوم تیر 1393
ابرهای بزرگ

کوچک می شوند

تا گل های کوچک

به جهان بزرگ

بخندند.

 
 
این وبلاگ به منظور ارائه رباعیات، قطعه ها، غزلهای کوتاه، دوبیتی های زیبا و ناب ادب پارسی و کلا شعر در انواع قالبهای کوتاه نظیر هایکو و طرح، راه اندازی شده است. از دوستان و بازدیدکنندگان محترم دعوت می گردد اگر نمونه های خوبی را در قالبهای شعری کوتاه می شناسند به منظور ثبت در وبلاگ برای نویسنده ارسال دارند.