رباعی، دوبیتی، قطعه، غزل، هایکو، طرح
 

مرجع وبلاگ نویسان جوان

 
 
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه ششم آذر 1393

اول قدم عشق سر انداختن است

جان باختن است و با بلا ساختن است

اول این است آخرش دانی چیست؟

خود را ز خودی خود بپرداختن است

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه پنجم آذر 1393

آمد بر من نگار خوی کرده ز می

او زآتش می گرم و من از صحبت وی

گفتم گل من لعل لبت کی بوسم؟

خندید و به عشوه گفت: «وقت گل نی»

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه چهارم آذر 1393
من ندانم که کی ام

من فقط می دانم

که تویی

شاه بیت غزل زندگی ام.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه سوم آذر 1393

گاهی سرزده

دیوانه وار

کوتاه

به دیدنم بیا

رگبار بهار باش.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه دوم آذر 1393
دیوار اتاقم

تکیه گاهی جز قاب عکست

ندارد.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه یکم آذر 1393
چه یوسف باشی

چه عثمان

تو را باید کشت

تنها پیراهنت به کار می آید.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه سی ام آبان 1393

شب ها

میان تو و ماه

حکایت دو پادشاه و یک اقلیم است.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393

بعضی ها شنبۀ آدمند

پر از قرار های تازه

پر از شروع های دوباره

جدی و عبوس

بعضی ها سه شنبۀ آدمند

پر از کارهای نکرده

پر از وعده های عقب افتاده

آشفته و مضطرب

بعضی ها پنجشنبۀ آدمند

پر از رهایی و بی خیالی

پر از سبک باری و خوشحالی

آزاد و خوش گذران

تو جمعۀ منی

بهترین روز هفته ام

که آفتابش بالا نیامده به غروب می رسد.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393
یک تار مویت را

به من می دهی؟

می خواهم با دنیا عوضش نکنم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393

روزها پر و خالی می شوند

مثل فنجان های چای

در کافه های بعدازظهر

اما ...

هیچ اتفاق خاصی نمی افتد

اینکه مثلاً تو ناگهان

در آن سوی میز نشسته باشی.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه بیست و ششم آبان 1393

آنقدر ظریف و دلکش و زیبایی

خود عشق شده ست بر رُخت شیدایی

اسطورۀ پیمان و وفایی زیرا

هر شب تو به خواب عاشقت می آیی

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393

شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من

بغضی میان حنجره جا مانده بود و من

در خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت

ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من

هم آب توبه بود در آنجا و هم شراب

اخلاص در کنار ریا مانده بود و من

می رفت دل به وسوسه اما هنوز هم

یک پرده از حریر حیا مانده بود و من

ابلیس با خدا به تفاهم نمی رسید

کابوس ها و دغدغه ها مانده بود و من

وقتی که پلک پنجره یکباره بسته شد

انبوه گیسوان رها مانده بود و من

فردا که آن برهنۀ معصوم رفته بود

ابلیس با هزار چرا مانده بود و من

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه بیست و چهارم آبان 1393

ای دل همه رفتند و تو ماندی در راه

کارت همه ناله بود و بارت همه آه

کوتاه کنم قصه که این راه دراز

از چاه به چاله بود و از چاله به چاه

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه بیست و سوم آبان 1393

گاهی فکر می کنم

تو معجزه می کنی

روحت را می دمی

دختری شاعر می شود.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393

تا آتش عشق او برافروخت مرا

در اشک چو شمع غرقه می سوخت مرا

عمری می گفت رخ به تو بنمایم

چون رخ بنمود دیده بر دوخت مرا

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393

گویند هر آن کسان که با پرهیزند

زآنسان که بمیرند چنان برخیزند

ما با می و معشوق از آنیم مدام

باشد که به حشرمان چنان انگیزند

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه بیستم آبان 1393

در میان گونه گونه مرگ ها

تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها

زانکه در هنگامۀ اوج و هبوط

تلخی مرگ است با شرم سقوط

وز دگر سو خوش ترین مرگ جهان

زآنچه بینی آشکارا و نهان

رو به بالا و ز پستی ها رها

خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه نوزدهم آبان 1393

بسیار شعرهای مرا آب جویبار

با خویش برده است

آن شعرها که از سر خشم آفریده ام

و جز من و نسیم

کس آن را نخوانده است

آن شعرهای حاصل خشم و خروش را

وقتی سروده ام

کز شدت غرور تو بی تاب می شدم

آن شعرها اگر به دست تو می افتاد

از شرم پیش چشم تو من آب می شدم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه هجدهم آبان 1393

هر روز برایت نامه می نویسم

و تو همه را برگشت می زنی

سپاس گزارم

هیچکس تا به حال

این همه نامه برایم نفرستاده بود!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه هفدهم آبان 1393

پنجره را باز کن

همه چیز را

به باد گفته ام.

با تشکر از امیر عزیز به خاطر فرستادن این شعر و همچنین برای لطف و محبتی که به بنده داشته اند.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه شانزدهم آبان 1393

آدم های تنها

آرزوهای کوچکی دارند

شبیه اینکه کسی

در خانه را به رویشان باز کند!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه چهاردهم آبان 1393

روشن کرد

صفحۀ کاغذی را

تا انسانی بتواند بر آن

حقیقتی را بنویسد

و جهانی را تغییر دهد

شمعی که سوخت و خاموش شد.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه سیزدهم آبان 1393

از قهر تو شاهین قدَر پر ریزد

وز هیبت تو شیرِ قضا بگریزد

مانَد به تو کوه، اگر به رفتار آید

دریا به تو می مانَد اگر برخیزد

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه دوازدهم آبان 1393

تنبور ...

تمامی انگشتانم را

دوست دارد.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه یازدهم آبان 1393

از تو دور شدم

مثل ابر از دریا

اما هر جا که رفتم

باریدم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه دهم آبان 1393

گفت: احوالت چطور است؟

گفتمش: عالی است

مثل حال گل

حال گل در چنگ چنگیز مغول!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه نهم آبان 1393

تنهایی ...

از کنار همین تیرک برق آغاز شد

و به شهر و کشور و زمین

گسترش پیدا کرد.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393

داد درویشی از سر تمهید

سر قلیان خویش را به مرید

گفت از دوزخ ای نکوکردار

قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد

عِقد گوهر ز دُرج راز آورد

گفت در دوزخ آنچه گردیدم

درکات جحیم را دیدم

آتش هیزم و زغال نبود

اخگری بهر انتقال نبود

هیچکس آتشی نمی افروخت

زآتش خویش هر کسی می سوخت

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393

تا گرمی آغوش تو هست

ایمان نمی آورم

به آغاز فصل سرد.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه ششم آبان 1393

باران را دوست دارم

اما نه آن زمان

که کودکی از راه شستن قبر

نان می خورد!

 
 
این وبلاگ به منظور ارائه رباعیات، قطعه ها، غزلهای کوتاه، دوبیتی های زیبا و ناب ادب پارسی و کلا شعر در انواع قالبهای کوتاه نظیر هایکو و طرح، راه اندازی شده است. از دوستان و بازدیدکنندگان محترم دعوت می گردد اگر نمونه های خوبی را در قالبهای شعری کوتاه می شناسند به منظور ثبت در وبلاگ برای نویسنده ارسال دارند.