رباعی، دوبیتی، قطعه، غزل، هایکو، طرح
 

مرجع وبلاگ نویسان جوان

 
 
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه نهم مرداد 1393

اگر آیی به جانت وا نوازم

وگر نایی ز هجرانت گدازم

بیا دردی که داری بر دلم نه

بمیرم یا بسوزم یا بسازم

 
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه هشتم مرداد 1393
خاموش کردن ذهن

در ژرفای جنگل

چک چکانِ آب.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه هفتم مرداد 1393

درد تو به جان خریدم و دم نزدم

درمان تو را ندیدم و دم نزدم

از حرمت درد تو ننالیدم هیچ

آهسته لبی گزیدم و دم نزدم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

تا که در اوج بهاران برگریزانش گرفت

عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد

عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

ابرهای تیره را دید و دلش لرزید باز

فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت

«یاری اندر کس نمی بینم» غزل را حفظ بود

تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد

خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

چند گامی دور شد... اما دلش جا مانده بود

آخرین ته ماندۀ خود را به دندانش گرفت

داشت از دیدار چشمان تو بر می گشت که

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه سوم مرداد 1393
به شهر که می روی

در چشمهات، در پیراهنت چه می بری دختر؟

هزار شیشه شراب شیراز

و دو لیموی رسیده!

آه که در شهر

دوباره جنگ خواهد شد!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه دوم مرداد 1393

هزار شب به دعا رفت و آفتاب نشد

هزار بال شکست و قفس خراب نشد

چه استغاثه که در دست شاخه ها خشکید

چه التماس که در کام برگ آب نشد

نشستگان همه خفتند و خفتگان مردند

چه لای لای گرانی که خرج خواب نشد

کتاب های دعا شرمشان ز خویش آمد

ز بس دعا که هدر رفت و مستجاب نشد

ز دست شعر چه بس گریه در گلو کردیم

چه خون دل به دل شیشه از شراب نشد!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393
بدبخت کسی

که جمعی را بدرقه می کند

هان جمع یاران من!

مرا هم ببرید.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه سی و یکم تیر 1393

از شرابِ جگرِ تاک، قدح نوشانیم

که سر از پای ندانسته و مدهوشانیم

دوش، بی خرقه و از بار تعلق آزاد

کام از رنج روا کرده، نمدپوشانیم

ره نبردیم به آزادگی و خانه به دوش

در پس زانوی اندیشه، فراموشانیم

به ره روشنی صبح نظر دوخته ایم

چشم بیدار سحر سوخته چاووشانیم

آتش تهمتمان دامن هستی نگرفت

خون خاک ستم آغوش سیاووشانیم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه سی ام تیر 1393

تو در ضمیر منی

چگونه از تو گریزم

که ناگزیر منی؟

تمامی هستی ام از توست

سرفرازی نیز

مرا ز هر دو جهان، جمله بی نیازی نیز

به روز حادثه تنها

تو دستگیر منی.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه بیست و نهم تیر 1393

ساقی ز ناز بس کن بنگر نیاز ما را

کوتاه کن به جامی دست دراز ما را

آن کس که دادت ای جان سامان بی نیازی

در دامن تو آویخت دست نیاز ما را

مستیم و پرده پوشی بر راز، کار ما نیست

در غنچه می توان چید گلهای راز ما را

در پیش پاکبازان از شرم آب گشتیم

یارب حقیقتی بخش عشق مجاز ما را

دیدی که از بر ما دامن کشیده رفتند

آنان که می کشیدند یک روز ناز ما را؟

بس ناروا که دیدیم دیگر بس است یا رب

در خواب غفلت افکن چشمان باز ما را

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه بیست و هشتم تیر 1393
نه!

هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ای

دل بسته بودم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه بیست و هفتم تیر 1393
بوی دل انگیز

چندان که در مشام است

در گُل نیست.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموّج شطّ حیات بود

چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پر گشودۀ طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند

می گفتی ای عزیز: سترون شده است خاک

اینک ببین برابر چشم تو چیستند:

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز آخرین شقایق این باغ نیستند

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393

می خواهم از دیار محبت سفر کنم

اما خیال دوست گرفته است دامنم

تاریکی و سیاهی تردید بسته راه

بر تابش و تجلی آن صبح روشنم

خواهم دمی به دست فراموشیت دهم

آنگه به خنده پیش تو آیم که این منم!

اما چنین که مانده به جا خاطرات تو

آخر گناه عشق تو افتد به گردنم

پایم گشوده نیست که آیم به کوی تو

چشمم به راه مانده که آیی به دیدنم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393

به سوی خویش مرا آن پری ز راه کشید

نه با اشاره، نه با حرف، با نگاه کشید

رقیب دید چو آن مه در اختیار من است

به اختیار نه، بی اختیار آه کشید

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه بیست و سوم تیر 1393
ابرهای بزرگ

کوچک می شوند

تا گل های کوچک

به جهان بزرگ

بخندند.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393
روبروی دریا نشسته است

.

.

.

.

.

.

.

سطر بعد را سال ها بعد نوشته ام:

روبروی دریا نشسته است.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393

دو زلفانت بود تار ربابم

چه می خواهی از این حال خرابم

تو که با من سر یاری نداری

چرا هر نیمه شب آیی به خوابم؟

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه بیستم تیر 1393

نه سر دارم برای سرفرازی

نه مال و جاه و سودای مجازی

من از انبوه نعمت های عالم

دلی دارم برای عشقبازی

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393
دلم هوای تو دارد

سرشک دیده ز هجر تو دم به دم جاریست

ز قلب من غم عشقت

به قرن ها نرود

هنوز بر دهن جام

نام جم جاریست.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه هجدهم تیر 1393

دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393

امشب که تمام واژه هایم مستند

با شعله ای از جنس جنون هم دستند

آشفته قلم به هر طرف رفته و باز

فریاد کشد که کوچه ها بن بستند

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه شانزدهم تیر 1393
آدم ها را

می شود از ته کفش هایشان شناخت

یا رفته اند و جاده ها را طی کرده اند

یا مانده اند و سیگارها را له.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393

طنین تو سرود عاشقانه ست

هوای تو همه شعر و ترانه ست

به گوش من بخوان افسانۀ عشق

که دنیا پر ز نیرنگ و فسانه ست

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه چهاردهم تیر 1393

از دل غم دلفروز می باید دید

وز جان چو چراغ سوز می باید دید

وین از همه سخت تر که مانندۀ شمع

سوز شب و مرگ روز می باید دید

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه سیزدهم تیر 1393
عشق ...

از رفتنت آغاز شد.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه دوازدهم تیر 1393
ما با آینه ها دوئل می کنیم

با هفت تیرهای خالی

آینه ها با ما دوئل می کنند

با هفت تیرهای پُر.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه یازدهم تیر 1393

زنی تا کی به جانم تیشه ای دل؟

نداری از خدا اندیشه ای دل؟

تو را زین آتش افروزی در آخر

بسوزد شاخ و برگ و ریشه ای دل

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه دهم تیر 1393
عشق مثل پلنگی است

به هوای شکار

بی شک تو را خواهد کشت

حال چه از دور بیاید: نرم و آرام

چه از نزدیک: ناغافل و پر شتاب.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه نهم تیر 1393
تمام مزرعه از خوشه های گندم پُر

و هیچ دست تمنا

دریغ سنبله ها را درو نخواد کرد

دروگران همه پیش از درو

درو شده اند.

 
 
این وبلاگ به منظور ارائه رباعیات، قطعه ها، غزلهای کوتاه، دوبیتی های زیبا و ناب ادب پارسی و کلا شعر در انواع قالبهای کوتاه نظیر هایکو و طرح، راه اندازی شده است. از دوستان و بازدیدکنندگان محترم دعوت می گردد اگر نمونه های خوبی را در قالبهای شعری کوتاه می شناسند به منظور ثبت در وبلاگ برای نویسنده ارسال دارند.