رباعی، دوبیتی، قطعه، غزل، هایکو، طرح
 

مرجع وبلاگ نویسان جوان

 
 
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴

خاکسترها رو به خاموشی

صندلی دوست

پُر می شود با مهتاب.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴

زندگی نامه ام در این دنیا

دو خط بیشتر نبود:

در میان کویری برهوت دراز کشیده بودم

و خواب اقیانوسی پر از نهنگ را می دیدم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴

باید باور کنیم

تنهایی ...

تلخ ترین بلای بودن نیست

چیزهای بدتری هم هست

روزهای خسته ای

که در خلوت خانه پیر می شوی

و سال هایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است

تازه ...

تازه پی می بریم

که تنهایی

تلخ ترین بلای بودن نیست

چیزهای بدتری هم هست:

دیر آمدن!

دیر آمدن!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴

آبروی ضرب المثل های زبان مادری ام را بردی!

آمدی و با یک گل بهار شد!

حالا فقط مانده کبوتر با کبوتر، باز با باز!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴

تا به سرچشمۀ خورشید رسم

وام از واژه گرفتم بالی

شوق پرواز مرا از جا کند

دلم از وسوسه آکند

بال من مومین بود

تاب رخسارۀ خورشید نداشت

آتش عشق به من فرصت گفتار نداد

در گلو

تار آوازم سوخت

پیش آتشرخ خورشیدی تو

پر پروازم سوخت.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴

نگرانم نباش!

پیراهنت ...

تنم را از تنهایی درآورده

و تاریکی

دیگر به چشم هایم عادت کرده است

تو هنوز هم

از حرف هایت مهربان تری

و من

برهنه تر از آن

که پنهانت کنم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴

خود را اگر چه سخت نگه داری از گناه

گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه

بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم گناه کردم اگر عاشقت شدم

گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!

سخت است اینکه دل بکنم از تو، از خودم

از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

بالا گرفته ام سر خود را اگر چه عشق

یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه

دارند پیله های دلم درد می کنند

باید دوباره زاده شوم عاری از گناه

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴

به تو پیله کرده ام

یا پروانه می شوم

یا ابریشم پیراهنت.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴

شعر ...

لحظۀ حضور تو است

وقتی می روی

نوشته می شود.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴

آن شب که تو در کنار مایی روز است

وان روز که با تو می رود نوروز است

دی رفت و به انتظار فردا منشین

دریاب که حاصل حیات امروز است

نوروز باستانی را به تمامی دوستان عزیزم تبریک می گویم. شاهد آرزوهایتان در آغوش باد.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳

چشم‌های تو اصفهان است

هزار بازار تو در تو

رهگذر در غلغله‌ای عظیم غرق می‌شود

بی‌اختیار رفتنش

بی اختیارِ نگاهش

بی‌اختیار بودنش

گویی ماهی

غرق در آب

بی آنکه نشان از آب بداند.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳

از نبض و نفس، بطن زمین لبریز است

آهنگ عبور چشمه شورانگیز است

خمیازۀ خاک، خواب گل را آشفت

شیپور بهار، بانگ رستاخیز است

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳

مرا ببخش

نمی توانم تا آخر کنارت بمانم

حتی ...

تا پایان این شعر

احتمال دارد

روی یکی از سطرها

ناگهان فدایت شوم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳

خوشا به حال خواب

که گاهی تو را می بیند.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

ای موی پریشان تو دریای خروشان

بگذار مرا غرق کند این شب موّاج

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

ای کشتۀ سوزاندۀ بر باد سپرده

جز عشق نیاموختی از قصۀ حلاج

یک بار دگر کاش به ساحل برسانی

صندوقچه ای را که رها گشته در امواج

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳

خوانندۀ عزیز

با احتیاط

کتاب مرا ورق بزن

تمام عاشقانه هایم درد می کند!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳

خواستند تا به درون آتشم برند

تو را دیدم که ایستاده ای بر فراز

نگاهم می کردی عاشقانه

آنچنان ...

که آتش از شرم در خود فرو مُرد

و از جای هر شعله ای گُلی رویید.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳

ریاضیاتم بد نیست

ولی نمی دانم

چرا حاصل جمع من و تو

ما نمی شود!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳

در این بهشت سیب منی گندم منی

ای ناگزیر دیدنی اما نچیدنی

طعم تو را همیشه ولی بو کشیده ام

آنگاه که کنارمی و حرف می زنی

جوشان شعرم و غزلم نطفه بسته است

در هر زنی که شسته در این آبها تنی

حالا تو هم دچار منی چون از این قفس

حتی اگر رها بشوی دل نمی کنی

شاعر شنیدنی ست ولی من پر از غمم

آنقدر که نه دیدنی ام نه شنیدنی

نشنو مرا و شرح ملال آور مرا

من ناشنیدنی ترم از هر نگفتنی

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳

پرواز هم

دیگر رویای آن پرنده نبود

دانه دانه پرهایش را چید

تا بر این بالِش

خواب دیگری ببیند.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳

از راه که می رسی انگار

گله ای اسب وحشی

در دلم تاخت می کنند.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳

زندگی چنان تنهاست

که مرگ

به یاری اش می آید.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳

دلم را به دلت گره می زنم

یکی زیر

یکی رو

مادربزرگم می گفت

قالی دستباف

مرگ ندارد.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳

در حلقۀ عاشقان سماع نی و دف

مستان افتاده هر طرف صف در صف

چون ساقی پرده های بهزاد، لطیف

او جام به کف گرفته تو جان بر کف

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳
تا به آسمان روم

ابر شوم

بر این مانداب متعفن که منم

بتاب ای آفتاب من!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳

فواره وار سر به هوایی و سر به زیر

چون تلخی شراب دل آزار و دلپذیر

ماهی تویی و آب من و تنگ روزگار!

من در حصار تنگ و تو در مشت من اسیر

مرداب زندگی همه را غرق می کند

ای عشق همتی کن و دست مرا بگیر

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود

ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

شیرینی فراق کم از شور وصل نیست

گر عشق مقصد است خوشا لذت مسیر

چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش

با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳

با تو

قند پهلو می شود

تلخی آغوشم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳

افسوس ...

که مجال بوسه کوتاه است

وگرنه لب هایم را

تا ابد

به ضریح سرخ لبانت

دخیل می بستم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳

اینجا آدمها در بوسه هایشان می ریزند

مثل مغول ها

یا بلوغ نارس سیب

اما بوسه های من صوفیانند

در خانقاه لبان تو

به کمال می رسند.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳

مثل یک میوه که امّید رسیدن دارد

بوسه از غنچۀ لب های تو چیدن دارد

آسمان آمده با پای خودش تا برکه

ماه اما طلب ناز کشیدن دارد!

با من از عشق بگو هرچه دلت میخواهد

که «صدای سخن عشق» شنیدن دارد

شانه ات کاش که از بغض، گره وا میکرد

اشک درحلقه ی گیسوی تو دیدن دارد

با توام گاه به لبخند و زمانی با اشک

عشق‌ از این شاخه به آن شاخه پریدن دارد

باید از هر چه به غیر از تو رهایی یابم

آسمانی شدن از خاک بریدن دارد

 
 
این وبلاگ به منظور ارائه رباعیات، قطعه ها، غزلهای کوتاه، دوبیتی های زیبا و ناب ادب پارسی و کلاً شعر در انواع قالبهای کوتاه نظیر هایکو، طرح و پریسکه راه اندازی شده است. از دوستان و بازدیدکنندگان محترم دعوت می گردد اگر نمونه های خوبی را در قالبهای شعری کوتاه می شناسند به منظور ثبت در وبلاگ برای نویسنده ارسال دارند.