نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹ توسط وحید عمرانی
|
نسیم، شانه کند زلف موج دریا را
غبار، سرمه دهد چشم کوه و صحرا را
ز زخم ارّهٔ دندان موج ایمن نیست
گهر به دامن راحت چه سان کشد پا را
لبش به حلقهٔ آغوش خط بدان ماند
که خضر، تنگ به بر میکشد مسیحا را
عدم سرای دلم کنج عزلتی دارد
که راه نیست در او وهم بال عنقا را
حدیث نرم نمیآید از زبان درشت
شرار خیز بود طبع، سنگ خارا را
همیشه تشنه لب خون مابود بیدل
چو شیشه هر که به دست آورد دل ما را
