قاصدک از راه دور
به دیدار برکه آمد
آب از آب تکان نخورد.
برای کمک می روم
خودش را عقب می کشد
سایه ام.
نور شدم
تا نفوذ به دروازۀ سنگین دلت را
روزنی بس باشد.
بویی دیگر
عمیق تر در برف
پوزۀ سگ.
آن را که جفا جوست نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
ما را ز تو غیر از تو تمنایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست
خوشبخت آنکه
یک بهار زیست
و ندید که زمستان چیست.
دل خاص تو و من تن تنها اینجا
گوهر به کفت بماند و دریا اینجا
در کار توام به صبر مفکن کارم
کز صبر میان تهی ترم تا اینجا
شکوفۀ هلو
بر فراز کوه های دور
نم نم باران.
زمزمه هایمان را با خود بردند
که با هم در همین کوچه باغ می خواندیم
قاصدک های رفته بر باد.
گوشۀ ایوان
پنهانی می رقصد
قاصدک.
هنگام بهار سیر گلشن نکنیم
تا بلبل را به خویش دشمن نکنیم
تا نستانیم رخصت از پروانه
در خانۀ خود چراغ روشن نکنیم
برخاستیم از تاریکی
به سوی نور راهی نجستیم
سوختیم و نور شدیم.
سلام ای نقشهی زخمی، بلندای زمین خورده!
درود ای درد حاصلخیز، رویایِ وجین خورده!
نشان بوسهی تیغ است روی گونهی شرمت
گلاب قمصرت آب از لب حمام فین خورده
بهار جنگلات را باد وحشت برده بر دوشَش
بَرَت را زاهد بیآبرو با نام دین خورده
خلیج از موج مویات مویهخوان است و خزر در بغض
صدای گریههایت را گلوی آستین خورده
لبت را بسته زیبایی، صدایت سِحر در زنجیر
دو چشمت مست خواب و دامنت دریایِ چینخورده
تو را بیدرد و عاشقپیشه و خوشحال میخواهم
وطن! ای زخمهای بینهایت بر جبین خورده
آن شب به خانه رسیدیم
بدنهایمان را جُستیم
که مبادا گلوله ای با خود آورده باشیم
بدنهایمان را پیدا نکردیم!
آتش گرفته ام
در میانۀ یخ های زمستان
جایی که به جای یاس و رازقی
بچه هایشان را در باغچه هایشان کاشتند
پدران و مادرانی زخم آجین
چه می روید در حیاط این خانه ها
فردا که بهار می آید؟
آن ظلم رسیده ای که دادش دادی
وان غمزده ای که جام شادش دادی
آن بادۀ اولین فراموشش شد
گر باز نمی دهی چه یادش دادی؟
باد صبا خوش است شهیدان رشت را
از ماجرای قاتل ایشان خبر کند
این بیت را که از اثر طبع دیگریست
بر قبرشان نثار چو عقد گهر کند
«دیدی که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را سحر کند»
آغازی در پایان
دست در دست
کودکی و پیرمردی.
کفشهایمان
هنوز کنار هم بودند
که راهمان از هم جدا شد.
از میان پنجره های تهی
در آسمانخراش های متروک
تنها یک پروانه.
تمام این مسافرخانه
از عطر دستهای تو
پر خواهد شد
دهان اگر باز کند
این چمدان.
سکۀ نقرۀ ماه
شاباش خورشید است
به زمین سرمست
که قرنهاست در بزمی طولانی
دورش می گردد
در رقصی موزون.
گلبرگ به خاک افتاده
بر جست و به شاخه گل نشست
ها، این پروانه بود!
پارس سگ
فرو می ریزد
شکوفۀ هلو.
نامهاشان را نمی دانم
لیکن هر هرزه گیاهی
گل ظریف خود را دارد.
هر پیلتنی رستم دستان نشود
هر مدعی پهلوان دوران نشود
هر خاک اگر چه تلّی از زر باشد
گرد ره خاک پاک ایران نشود
در مسیر رود
پرواز می کند پرستو
گویی جریان دارد.
ای کاش که این در به کلیدی برسد
با سردی دی، سبزۀ عیدی برسد
این جمعه سیاه بود و آن جمعه سیاه
ای کاش که جمعۀ سپیدی برسد
از اشک تو لبخند بهار آوردند
رود آوردند و آبشار آوردند
جاری است همیشه اشک در چشمانت
ای ابر تو را چه لوس بار آوردند!
در جادۀ مرزی
گم بین شکوفه های سیب
سیم خاردار.
