شعر کوتاه
رباعی، دوبیتی، قطعه، غزل، هایکو، طرح
نوشته شده در تاريخ جمعه دهم مهر ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی |

قاصدک از راه دور

به دیدار برکه آمد

آب از آب تکان نخورد.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مهر ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی |

برای کمک می روم

خودش را عقب می کشد

سایه ام.

نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی |

نور شدم

تا نفوذ به دروازۀ سنگین دلت را

روزنی بس باشد.

نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی |

بویی دیگر

عمیق تر در برف

پوزۀ سگ.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی |

آن را که جفا جوست نمی باید خواست

سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست

ما را ز تو غیر از تو تمنایی نیست

از دوست به جز دوست نمی باید خواست

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی |

خوشبخت آنکه

یک بهار زیست

و ندید که زمستان چیست.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی |

دل خاص تو و من تن تنها اینجا

گوهر به کفت بماند و دریا اینجا

در کار توام به صبر مفکن کارم

کز صبر میان تهی ترم تا اینجا

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی |

شکوفۀ هلو

بر فراز کوه های دور

نم نم باران.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی |

زمزمه هایمان را با خود بردند

که با هم در همین کوچه باغ می خواندیم

قاصدک های رفته بر باد.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی |

گوشۀ ایوان

پنهانی می رقصد

قاصدک.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی |

هنگام بهار سیر گلشن نکنیم

تا بلبل را به خویش دشمن نکنیم

تا نستانیم رخصت از پروانه

در خانۀ خود چراغ روشن نکنیم

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

برخاستیم از تاریکی

به سوی نور راهی نجستیم

سوختیم و نور شدیم.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

سلام ای نقشه‌ی زخمی، بلندای زمین خورده!

درود ای درد حاصلخیز، رویایِ وجین خورده!

نشان بوسه‌ی تیغ است روی گونه‌ی شرمت

گلاب قمصرت آب از لب حمام فین خورده

بهار جنگل‌ات را باد وحشت برده بر دوشَش

بَرَت را زاهد بی‌آبرو با نام دین خورده

خلیج از موج موی‌‌ات مویه‌خوان است و خزر در بغض

صدای گریه‌هایت را گلوی آستین‌ خورده

لبت را بسته زیبایی، صدایت سِحر در زنجیر

دو چشمت مست خواب و دامنت دریایِ چین‌خورده

تو را بی‌درد و عاشق‌پیشه و خوشحال می‌خواهم

وطن! ای زخم‌های بی‌نهایت بر جبین خورده

نوشته شده در تاريخ جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

آن شب به خانه رسیدیم

بدنهایمان را جُستیم

که مبادا گلوله ای با خود آورده باشیم

بدنهایمان را پیدا نکردیم!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

آتش گرفته ام

در میانۀ یخ های زمستان

جایی که به جای یاس و رازقی

بچه هایشان را در باغچه هایشان کاشتند

پدران و مادرانی زخم آجین

چه می روید در حیاط این خانه ها

فردا که بهار می آید؟

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

آن ظلم رسیده ای که دادش دادی

وان غمزده ای که جام شادش دادی

آن بادۀ اولین فراموشش شد

گر باز نمی دهی چه یادش دادی؟

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

باد صبا خوش است شهیدان رشت را

از ماجرای قاتل ایشان خبر کند

این بیت را که از اثر طبع دیگریست

بر قبرشان نثار چو عقد گهر کند

«‌دیدی که خون ناحق پروانه شمع را

چندان امان نداد که شب را سحر کند»

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

آغازی در پایان

دست در دست

کودکی و پیرمردی.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

کفشهایمان

هنوز کنار هم بودند

که راهمان از هم جدا شد.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

از میان پنجره های تهی

در آسمانخراش های متروک

تنها یک پروانه.

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

تمام این مسافرخانه‌

از عطر دست‌های تو

پر خواهد شد

دهان اگر باز کند

این چمدان.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

سکۀ نقرۀ ماه

شاباش خورشید است

به زمین سرمست

که قرنهاست در بزمی طولانی

دورش می گردد

در رقصی موزون.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

گلبرگ به خاک افتاده

بر جست و به شاخه گل نشست

ها، این پروانه بود!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

پارس سگ

فرو می ریزد

شکوفۀ هلو.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

نامهاشان را نمی دانم

لیکن هر هرزه گیاهی

گل ظریف خود را دارد.

نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

هر پیلتنی رستم دستان نشود

هر مدعی پهلوان دوران نشود

هر خاک اگر چه تلّی از زر باشد

گرد ره خاک پاک ایران نشود

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

در مسیر رود

پرواز می کند پرستو

گویی جریان دارد.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

ای کاش که این در به کلیدی برسد

با سردی دی، سبزۀ عیدی برسد

این جمعه سیاه بود و آن جمعه سیاه

ای کاش که جمعۀ سپیدی برسد

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

از اشک تو لبخند بهار آوردند

رود آوردند و آبشار آوردند

جاری است همیشه اشک در چشمانت

ای ابر تو را چه لوس بار آوردند!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

در جادۀ مرزی

گم بین شکوفه های سیب

سیم خاردار.

اسلایدر