نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی
|
یک صبح شکفت و چشم بر باغ گشود
با آمدن غروب پژمرد و خمود
در باغ جهان همان گل سرمستیم
از هست رسیم ناگهان جمله به بود
نوشته شده در تاريخ جمعه دهم مهر ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی
|
قاصدک از راه دور
به دیدار برکه آمد
آب از آب تکان نخورد.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مهر ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی
|
برای کمک می روم
خودش را عقب می کشد
سایه ام.
نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی
|
نور شدم
تا نفوذ به دروازۀ سنگین دلت را
روزنی بس باشد.
نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ توسط وحید عمرانی
|
بویی دیگر
عمیق تر در برف
پوزۀ سگ.
