ملاقات دیگری مرد
این حفره که آویزانم از آن
چشم روح سرگردانی است که از جنازه برخاسته
نگاه، این دلو لغزان بر سر چاه را
چگونه به آسمان، بیندازم
که سنگینی سقوط
خفاشان را نپرانَد؟
آی انسان!
انسانِ معاصر!
با ادای ابر
مقابل خورشید، بایستی، زیبا شوی، کاش
نمیدمد دیگر دهان دیدارها
چقدر تاریکی را بیرون بدهی از تن؟
چقدر دست، بر گردن خورشید بگذاری و بسوزی؟
من تو را
برای شعر
برنمی گزینم
شعر مرا برای تو
برگزیده است
در هشیاری
به سراغت نمی آیم
هر بار
از سوزش انگشتانم
در می یابم
که باز
نام تو را می نوشته ام.
می خزد در خون من آرام
شور و حالی آشنا
بی باک از فرجام
لِردهای سالیان از جوی رگها پاک می روبد
سوی راهی تازه می پوید
می رسد یکراست تا پشت جدار جان
می شوم آغاز
با او باز
از ورای نقطۀ پایان.
دیگر صدایمان را پس نمی دهد
کوهی که پناهمان بود
و آن سگ که با شوق دنبالمان می کرد
به قلاده خو کرده است
چه معجزه ای؟
وقتی بر دهانۀ غارها
بی سببی تار تنیده
و غربت، تخم نهاده.
