قفس را دوست دارم
اگر میله هایش بازوانت باشند
و سوختن را
اگر اخگرانش لبانت.
هر چند که گهگاه نیاز بشر است
آغوش دل و محرم راز بشر است
تا مسلخ مرگ میرساند ما را
تنهایی، بمب دستساز بشر است
مثل اولین صبح بعد از جنگ
زیبایی،
اما غمگین!
هر چند خجسته می نویسد باران
بی جوهر و خسته می نویسد باران
بر پنجره ها شعر روان خود را
با خط شکسته می نویسد باران
دودی بر آسمان
از کلبه ای متروکه در جنگل
خاطراتش را زنده می کند غریبه ای.
چسبیده بر شاخسار
برگی پس از توفان
همچنان.
هی! چند نفر به یک نفر؟! ای فریاد!
نانم ببُر و تنور جانم آزاد!
یک عقرب منضبط مرا می زد نیش
در رختکن زمان مرا می زد باد
خالی از تو
پر می کنم تمام سطرهای شعر را
این روزها
پر از خالی ام.
پری از پرنده ای
و شعری از من ماندنی شد
نه پرنده ای ماند و نه من.
بی تاب برابر جهان می گذریم
در تاریکی ترانه خوان می گذریم
تاریکی شب که می گشاید ناگاه
دروازۀ روشنی کزان می گذریم
شب مانده هنوز بی تو، شب مانده و صبر
یک پنجره اختیار در گوشۀ جبر
ناگاه طلوع می کند در باران
گنجشک ستاره روی یک شاخۀ ابر
بقال های خرده پا
بر سردر دکان خود نوشتند
«از قبول شعر معذوریم».
کاغذ نامه ای که برایت نوشتم
دستم را برید
نخوانده پاسخ می دهی.
برگ بود
بادش افکند
بر آب رفت و باز نیامد.
خورشید سرِ به خاک خفتن دارد
ماه از افق آهنگ شکفتن دارد
شب را که ز راه می رسد دریابید
شاید سخنی برای گفتن دارد
