شعر کوتاه
رباعی، دوبیتی، قطعه، غزل، هایکو، طرح
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

قفس را دوست دارم

اگر میله هایش بازوانت باشند

و سوختن را

اگر اخگرانش لبانت.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

هر چند که گه‌گاه نیاز بشر است

آغوش دل و محرم راز بشر است

تا مسلخ مرگ می‌رساند ما را

تنهایی، بمب دست‌ساز بشر است

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

مثل اولین صبح بعد از جنگ

زیبایی،

اما غمگین!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

هر چند خجسته می نویسد باران

بی جوهر و خسته می نویسد باران

بر پنجره ها شعر روان خود را

با خط شکسته می نویسد باران

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

دودی بر آسمان

از کلبه ای متروکه در جنگل

خاطراتش را زنده می کند غریبه ای.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

چسبیده بر شاخسار

برگی پس از توفان

همچنان.

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

هی! چند نفر به یک نفر؟! ای فریاد!

نانم ببُر و تنور جانم آزاد!

یک عقرب منضبط مرا می زد نیش

در رختکن زمان مرا می زد باد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

خالی از تو

پر می کنم تمام سطرهای شعر را

این روزها

پر از خالی ام.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

پری از پرنده ای

و شعری از من ماندنی شد

نه پرنده ای ماند و نه من.­

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

بی تاب برابر جهان می گذریم

در تاریکی ترانه خوان می گذریم

تاریکی شب که می گشاید ناگاه

دروازۀ روشنی کزان می گذریم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

شب مانده هنوز بی تو، شب مانده و صبر

یک پنجره اختیار در گوشۀ جبر

ناگاه طلوع می کند در باران

گنجشک ستاره روی یک شاخۀ ابر

نوشته شده در تاريخ شنبه ششم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

بقال های خرده پا

بر سردر دکان خود نوشتند

«از قبول شعر معذوریم».

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

کاغذ نامه ­ای که برایت نوشتم

دستم را برید

نخوانده پاسخ می­ دهی.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

برگ بود

بادش افکند

بر آب رفت و باز نیامد.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

خورشید سرِ به خاک خفتن دارد

ماه از افق آهنگ شکفتن دارد

شب را که ز راه می رسد دریابید

شاید سخنی برای گفتن دارد

اسلایدر