غروب پاییز
گور به گور سر می کشد
سایۀ شکسته ام.
از کوزه گری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود
اکنون شده ام کوزۀ هر خمّاری
گله ای نیست
اگر دعاهایمان بالا نمی رود
مستجاب نمی شود
ما گرسنه بودیم
و در خانه چیزی جز
یک مرغ آمین نداشتیم.
یک دانه به زیر خاک خوابی می دید
در ظلمت خاک، آفتابی می دید
سر را به فراز آسمان رفته بلند
بر شاخۀ خویشتن عقابی می دید
بیا با هم حرف بزنیم
مثل خورشید با گل آفتابگردان
تو بگویی و دورت بگردم من!
برف،
سیاه تر از همیشه
کلاغ.
دوستش بدار
تا فراموشت کند.
امید به یک دانه ز جنگل بهتر
از عرعر شیخ بانگ زنگل بهتر
یک سگ که نمونه ایست از مهر و وفا
از زاهد مفتخوار انگل بهتر
ملایم نسیمی وزان
سرخ و طلایی فام
خرقه ای بر زمین.
غم های به هم فشرده سرباز شدند
آواز شدند و شعر پرواز شدند
پاهای برهنه را ندیدی زان رو
سرهای برهنه دردسر ساز شدند
شعلۀ رنگ های پاییزی
برگ ها غروب می کنند
زمستان در راه است.
در دشت های بهاری قدم می زدی
گلهای صحرا با هزار حسرت
به گلهای دامنت آویختند
به این امید که شاید بشود
جایشان را با هم عوض کنند!
ولی خاک
تو با او مهربان باش!
اگر آتش با او مهربان نبود
اگر زندگی
اگر مرگ با او مهربان نبود
اگر انسان های دیگر با او مهربان نبودند
خاک، تو با او مهربان باش!
قطرات باران بر سر
طنین برگ های طلایی زیر پا
کتابی در آغوش.
کاش بچه ها نمی مردند
کاش برای مدتی کوتاه به آسمان می رفتند
و آنگاه که جنگ تمام شد
سلامت به خانه باز می گشتند
و وقتی پدر و مادرشان می پرسیدند
کجا رفته بودید؟
می گفتند رفته بودیم با ابرها بازی کنیم.
در این عصر یخبندان
زمانه ای که همه دست در جیب
با سرعت از برابر یکدیگر
گویی در گریزند
ناگاه بخشی از خود را
در وجود کسی بیابی
نگاهی
جرقه ای
گرمایی در دل
فردا روز تازه ای ست.
