شعر کوتاه
رباعی، دوبیتی، قطعه، غزل، هایکو، طرح
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

غروب پاییز

گور به گور سر می کشد

سایۀ شکسته ام.

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

از کوزه گری کوزه خریدم باری

آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری

شاهی بودم که جام زرینم بود

اکنون شده ام کوزۀ هر خمّاری

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

گله ای نیست

اگر دعاهایمان بالا نمی رود

مستجاب نمی شود

ما گرسنه بودیم

و در خانه چیزی جز

یک مرغ آمین نداشتیم.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

یک دانه به زیر خاک خوابی می دید

در ظلمت خاک، آفتابی می دید

سر را به فراز آسمان رفته بلند

بر شاخۀ خویشتن عقابی می دید

نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

بیا با هم حرف بزنیم

مثل خورشید با گل آفتابگردان

تو بگویی و دورت بگردم من!

نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

برف،

سیاه تر از همیشه

کلاغ.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

دوستش بدار

تا فراموشت کند.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

امید به یک دانه ز جنگل بهتر

از عرعر شیخ بانگ زنگل بهتر

یک سگ که نمونه ایست از مهر و وفا

از زاهد مفتخوار انگل بهتر

نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

ملایم نسیمی وزان

سرخ و طلایی فام

خرقه ای بر زمین.

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

غم های به هم فشرده سرباز شدند

آواز شدند و شعر پرواز شدند

پاهای برهنه را ندیدی زان رو

سرهای برهنه دردسر ساز شدند

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

شعلۀ رنگ های پاییزی

برگ ها غروب می کنند

زمستان در راه است.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

در دشت های بهاری قدم می زدی

گلهای صحرا با هزار حسرت

به گلهای دامنت آویختند

به این امید که شاید بشود

جایشان را با هم عوض کنند!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

ولی خاک

تو با او مهربان باش!

اگر آتش با او مهربان نبود

اگر زندگی

اگر مرگ با او مهربان نبود

اگر انسان های دیگر با او مهربان نبودند

خاک، تو با او مهربان باش!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

قطرات باران بر سر

طنین برگ های طلایی زیر پا

کتابی در آغوش.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

کاش بچه ها نمی مردند

کاش برای مدتی کوتاه به آسمان می رفتند

و آنگاه که جنگ تمام شد

سلامت به خانه باز می گشتند

و وقتی پدر و مادرشان می پرسیدند

کجا رفته بودید؟

می گفتند رفته بودیم با ابرها بازی کنیم.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم آبان ۱۴۰۲ توسط وحید عمرانی |

در این عصر یخبندان

زمانه ای که همه دست در جیب

با سرعت از برابر یکدیگر

گویی در گریزند

ناگاه بخشی از خود را

در وجود کسی بیابی

نگاهی

جرقه ای

گرمایی در دل

فردا روز تازه ای ست.

اسلایدر