شکوفۀ هلو
بر فراز کوه های دور
نم نم باران.
باغم را فروختم
امروز
آیا درختان می دانند؟
تو خوبی
که من خوب می نویسم
با تو کلمات
به بهترین شکل جلو می روند
و با تمام وجود
وظیفه شان را انجام می دهند
من شعر را
از زمین خاکی دل تو
شروع کردم.
از گلۀ کفتار ندارد بیمی
شیری که نهاده بر سرش دیهیمی
مردان بزرگ روزگار آزادند
حتی به درون محبس دژخیمی
شگفت است، پرسه زدن در مه!
هر سنگی و هر بوته ای تنهاست،
هیچ درختی، درخت دیگر را نمی بیند،
همه تنهایند
زندگی برایم پر فروغ بود
آن گاه که جهانم پر از یاران بود؛
اکنون دگر مه فرو افتاده است،
دیگر هیچ چیز به دیده در نیاید
به راستی خردمند نیست
آن که تاریکی را نشناسد
تاریکی ای که پیوسته و آهسته
او را از همگان جدا می سازد
شگفت است پرسه زدن در مه
زندگی انزوایی ست
هیچ کس، هیچ کس را نمی شناسد
همه تنهایند.
گردون نگری ز قد فرسودۀ ماست
جیحون اثری ز اشک پالودۀ ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهودۀ ماست
فردوس دمی ز وقت آسودۀ ماست
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینۀ بهشت اما آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
من چه می دانستم
اگر از وطن بروم
وطن از من نمی رود
من نمی دانستم
که وطن منم.
تمام این مسافرخانه
از عطر دست های تو
پر خواهد شد
دهان اگر باز کند
این چمدان.
این بار اگر یاسی باشم
سر به شانۀ تو
می گذارم.
تمام حرف
بر سر حرفیست
که از گفتن آن عاجزیم.
