من مرده ام
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی
بلند می شوم.
ما را به جز از تو عالم افروز مباد
بر ما سپه هجر تو پیروز مباد
اندر دل ما ز هجر تو سوز مباد
چون با تو شدم بی تو مرا روز مباد
چه حزن انگیز است
که ماگنولیای خوشبو
نمی تواند خود را ببوید.
دوران شمع ها به سر رسیده بود
و روی این ترافیک همیشگی
هر چه خود را پروانه
به شیشۀ چراغ قرمز چهارراه ها کوبید
به فنا نرسید.
اینکه به تو پشت کرده و میروم
برای دیدن روزهای بهتر نیست
برای ندیدن روزهایی است
که شاید از این هم بدتر باشند.
گفتی که پرنده ها را دوست داری
اما آن ها را داخل قفس نگه داشتی
گفتی که ماهی ها را دوست داری
اما آنها را سرخ کردی
گفتی که گلها را دوست داری
و آنها را چیدی
پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری
شروع کردم به ترسیدن.
در «گرگم و گله می برم» ها رازیست
«چوپان دارم نمی گذارم» بازیست
چوپان دروغگوی قلبم تنهاست
دل را ببر این گله خودش هم راضیست
گردباد
به دریا که می رسد
گرداب می شود
به جان شیفته
نسیم.
مرا با قصه ها دمساز کردی
به رویم شهر غم را باز کردی
نشستی ای پری بر طاق هشتی
ولی تا آمدم پرواز کردی
