بس مرد که لاف می زد از مردی خویش
در پیرزنی دیدم از او مردی بیش
ابنای زمانه دیدم اغلب هاتف
مردند ولی با لب و با سبلت و ریش
اولین اشعه در پگاهی بهاری
چشم می گشاید در بیشه زار
جوجۀ پرنده ای.
ای عشق نه کافرم ببخشای دمی
تعجیل به خون من مفرمای دمی
ای غم همه وقت می توان کشت مرا
از راه رسیده ای بیاسای دمی
سر از دریا برون آورد خورشید
چو گل بر سینۀ دریا درخشید
شراری داشت، بر شعر من آویخت
فروغی داشت، بر روی تو بخشید
دریا آبش ز جوی دل می آید
صحرا گردش ز کوی دل می آید
این خون فسرده تا کجا دارد جوش؟
از بیدل نیز بوی دل می آید
دل سنگی زیر سنگ
در مرور دلهایی شیشه ای
زار می گریست.
هر روز، بدون یار بر می گردیم
بی حادثه بی قمار بر می گردیم
یک شهر که جا به جا پر از تنهایی ست
یک روز همه به غار بر می گردیم
ترس است که ناخوشامدم می آید
شادم، چه غم از غم غمم می آید
ققنوسم و دست کرده در گردن مرگ
خاکستر من باز به هم می آید
از دامن این ساحل پر غم ببری
با بارش نرم ابر نم نم ببری
من صخره ام ای کاش سر دوش خودت
ای رود چو قطره ای مرا هم ببری!
این رفتن پیوسته و یکریز کجا؟
هر سال کجا روی غم انگیز، کجا؟
از خاک خزان خیز دل ما بهتر
پیدا نکنی جایی، پاییز، کجا؟!
و آن پرندۀ کوچک
که رویای من و تو بود
در دهانش برگی گذاشتند
تا سکوت کند.
گفتم ز درت روم مروت نگذاشت
وان گرمی التفات و الفت نگذاشت
اینها همه عذر است، چه پنهان از تو
قربان سرت شوم، محبت نگذاشت
ای سکر حلال، بوی پیراهن تو
ای قبلۀ باد، سوی پیراهن تو
من مست تر از مست تر از هر چه که مست
همچون گل یاس روی پیراهن تو
