شعر کوتاه
رباعی، دوبیتی، قطعه، غزل، هایکو، طرح
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

گل داد و شناختیم پژمردن را

در اوج بهار زندگی مردن را

از عشق فقط سه چیز را فهمیدم:

دلتنگی و درد و خون دل خوردن را

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

هر چند که نقشۀ بر آبی زده ام

اما به گمان چه طرح نابی زده ام

از وسعت غم پناه بردم بر شعر

من تکیه به دیوار خرابی زده ام

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

از روی تو من همیشه گلشن بودم

وز دیدن تو دو دیده روشن بودم

من می گفتم چشم بد از روی تو دور

جانا مگر آن چشم بدت من بودم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

می رسد روزی از راه

که آرام می گیریم آخر

با چشم های بسته

آهسته،

خسته.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

در حیرتم از آمدن و رفتن خود

در حسرت و تردید از این ماندن خود

بر سنگ مزار من چنین بنویسند:

یک روح که گم بود به پیراهن خود

نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

لبخند بزن رنگ بگیرد دنیا

آواز شو آهنگ بگیرد دنیا

امروز که آغوش تو دنیای من است

ای کاش به من تنگ بگیرد دنیا

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

هر آینه در پردۀ آه است فروغ!

رقص و غزل و خنده گناه است فروغ!

افسوس وطن زنی جذامی شده است

این خانه هنوز هم سیاه است فروغ!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

درِ خانه را محکم می کوبد

و باز که می کنم

بی اجازه داخل می شود

باد خیره سر،

ای کاش شعر تازه ام را

با خود نبرد.

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

آنقدر به دیوار زدم با مشتم

ویران شده سقف آسمان بر پشتم

خود یک تنه گور دسته جمعی شده ام

با این همه فریاد که در خود کشتم!

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم فروردین ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی |

باد آمد و بوی نوبهاران با او

ابر آمد و نرم نرم باران با او

خاموشی باغ را شکستند که صبح

گل سر زد و گلبانگ هزاران با او

اسلایدر