گل داد و شناختیم پژمردن را
در اوج بهار زندگی مردن را
از عشق فقط سه چیز را فهمیدم:
دلتنگی و درد و خون دل خوردن را
هر چند که نقشۀ بر آبی زده ام
اما به گمان چه طرح نابی زده ام
از وسعت غم پناه بردم بر شعر
من تکیه به دیوار خرابی زده ام
از روی تو من همیشه گلشن بودم
وز دیدن تو دو دیده روشن بودم
من می گفتم چشم بد از روی تو دور
جانا مگر آن چشم بدت من بودم
می رسد روزی از راه
که آرام می گیریم آخر
با چشم های بسته
آهسته،
خسته.
در حیرتم از آمدن و رفتن خود
در حسرت و تردید از این ماندن خود
بر سنگ مزار من چنین بنویسند:
یک روح که گم بود به پیراهن خود
لبخند بزن رنگ بگیرد دنیا
آواز شو آهنگ بگیرد دنیا
امروز که آغوش تو دنیای من است
ای کاش به من تنگ بگیرد دنیا
هر آینه در پردۀ آه است فروغ!
رقص و غزل و خنده گناه است فروغ!
افسوس وطن زنی جذامی شده است
این خانه هنوز هم سیاه است فروغ!
درِ خانه را محکم می کوبد
و باز که می کنم
بی اجازه داخل می شود
باد خیره سر،
ای کاش شعر تازه ام را
با خود نبرد.
آنقدر به دیوار زدم با مشتم
ویران شده سقف آسمان بر پشتم
خود یک تنه گور دسته جمعی شده ام
با این همه فریاد که در خود کشتم!
باد آمد و بوی نوبهاران با او
ابر آمد و نرم نرم باران با او
خاموشی باغ را شکستند که صبح
گل سر زد و گلبانگ هزاران با او
