سرمای غروب و آسمانی خالی
از رفتن پاییز، جهانی خالی
مانده ست به جا از آن همه شور و حیات
بر شاخۀ خشک، آشیانی خالی
آن چشم ندارم که به خوابت بینم
یا آن رخ همچو آفتابت بینم
از تاب رخ تو در تو نتوان نگریست
می ریزم اشک تا در آبت بینم
بادبادک ها
آدم ها
هر چه دورتر
دوست داشتنی تر.
همراه قطار باد، بویت را کاش...
می دیدم باز، قرص رویت را کاش
بر می گردی که خط به خط لمس کنند
انگشتانم بریل مویت را؟ کاش...
چقدر معصومی
ای جوانۀ باریک
سنگها را کنار زدی
و بیرون آمدی
در مسیر سیل!
ای صبح نه آبی نه سپیدیم هنوز
در شهر امید، ناامیدیم هنوز
دیدی که چه کرد دست شب با من و تو
در باز و به دنبال کلیدیم هنوز
کی مثل صدف مرا پر از دُر کردند
چون سطل زباله ای تصور کردند
صندوق کمیته ام که عمری در شهر
هی با سر نوشابه مرا پر کردند
تا کی چو مسیح دم ز طاعات زنید
یا همچو کلیم لاف میقات زنید
خیزید و به می خاک مرا گل سازید
وانگه ز گلم خشت خرابات زنید
بیمار توام شفا نخواهم هرگز
از بند تو خود رها نخواهم هرگز
صد سال اگر به قبله اش سجده کنم
شیطان باشی خدا نخواهم هرگز
شیرینی ممنوع شرابیم و چه تلخ!
زیبایی در بند حجابیم و چه تلخ!
ما را نه کسی شنید و نه پاسخ داد؛
مانند سلام بی جوابیم و چه تلخ!
در سینه غمت به رایگان ننشیند
تا جان نرود، به جای آن ننشیند
زآن گونه که دل به زیر تیغ تو نشست
در سایۀ بید باغبان ننشیند
من آینه ام آه مرا تن زد و رفت
سنگ آمد و ناگاه مرا تن زد و رفت
یک برکۀ تاریک درون خودمم
یک بار فقط ماه مرا تن زد و رفت
نقش روی تو
در چشمانم خانه کرد
مثل دانه در خاک
در آبیاری است مدام
با اشک
گاه از شوق دیدار
گاه از درد دوری.
