شعر کوتاه
رباعی، دوبیتی، قطعه، غزل، هایکو، طرح
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

سرمای غروب و آسمانی خالی

از رفتن پاییز، جهانی خالی

مانده­ ست به جا از آن همه شور و حیات

بر شاخۀ خشک، آشیانی خالی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

آن چشم ندارم که به خوابت بینم

یا آن رخ همچو آفتابت بینم

از تاب رخ تو در تو نتوان نگریست

می ریزم اشک تا در آبت بینم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

بادبادک ها

آدم ها

هر چه دورتر

دوست داشتنی تر.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

همراه قطار باد، بویت را کاش...

می دیدم باز، قرص رویت را کاش

بر می گردی که خط به خط لمس کنند

انگشتانم بریل مویت را؟ کاش...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

چقدر معصومی

ای جوانۀ باریک

سنگها را کنار زدی

و بیرون آمدی

در مسیر سیل!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

ای صبح نه آبی نه سپیدیم هنوز

در شهر امید، ناامیدیم هنوز

دیدی که چه کرد دست شب با من و تو

در باز و به دنبال کلیدیم هنوز

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

کی مثل صدف مرا پر از دُر کردند

چون سطل زباله ای تصور کردند

صندوق کمیته ام که عمری در شهر

هی با سر نوشابه مرا پر کردند

نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم آذر ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

تا کی چو مسیح دم ز طاعات زنید

یا همچو کلیم لاف میقات زنید

خیزید و به می خاک مرا گل سازید

وانگه ز گلم خشت خرابات زنید

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

بیمار توام شفا نخواهم هرگز

از بند تو خود رها نخواهم هرگز

صد سال اگر به قبله اش سجده کنم

شیطان باشی خدا نخواهم هرگز

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

شیرینی ممنوع شرابیم و چه تلخ!

زیبایی در بند حجابیم و چه تلخ!

ما را نه کسی شنید و نه پاسخ داد؛

مانند سلام بی جوابیم و چه تلخ!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم آذر ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

در سینه غمت به رایگان ننشیند

تا جان نرود، به جای آن ننشیند

زآن گونه که دل به زیر تیغ تو نشست

در سایۀ بید باغبان ننشیند

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم آذر ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

من آینه ام آه مرا تن زد و رفت

سنگ آمد و ناگاه مرا تن زد و رفت

یک برکۀ تاریک درون خودمم

یک بار فقط ماه مرا تن زد و رفت

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم آذر ۱۴۰۳ توسط وحید عمرانی |

نقش روی تو

در چشمانم خانه کرد

مثل دانه در خاک

در آبیاری است مدام

با اشک

گاه از شوق دیدار

گاه از درد دوری.

اسلایدر