نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی
|
در لباس عزاداری هم
درست مثل مادگی شکوفه های گیلاس که می ریزد
زندگی نهفته است.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی
|
ما شاخه ای از ایل شقایق هستیم
با دردسر عشق موافق هستیم
در پرده چرا سخن بگویم حاشا
بگذار بدانند که عاشق هستیم
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی
|
شکوفۀ هلو
بر فراز کوه های دور
نم نم باران.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی
|
جز خود ز کسی امید یاری نطلب
از اهل زمانه غمگساری نطلب
بگذار گمان کنند خودشیفته ای
بر مسند خود نشین و خواری نطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی
|
پلی طولانی
اگر از آن بگذرم
در روستایم خواهم بود.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی
|
در مدرسه از نشاطمان کم کردند
از فرصت ارتباطمان کم کردند
هر وقت به هم عشق تعارف کردیم
از نمرۀ انضباطمان کم کردند
