ز عشقت آتشی در بوته دیرم
در آن آتش دل و جان سوته دیرم
سگت ار پا نهد بر چشمم ای دوست
به مژگان خاک راهش روته دیرم
ساحل دریا
در میان آشغال ها
یک مُهر هزارآفرین.
همیشه چشم بر آسمان داشتیم
زمین را ندیدیم
که چطور در آغوشمان کشیده
دار و ندارش را نثارمان می کند
جوانکی سر به هوا را می مانیم
که مادرش را
به خاطر دخترکی هرجایی
رها کرده ست.
چشمان تو را غباری از خواب گرفت
درد آمد و از دست دلم تاب گرفت
این بود پس از تو کار چشمم ای دوست
یک عمر نشست و آب را قاب گرفت
هایکو چیست؟
نور یک ستاره
در قطرۀ شبنم.
سياهی و سکون
در ورای رنگها
اين اتاق من است.
از طبیعت
تنها دو درس؛
صلح و بخشیدن بی توقع
انسان را کافیست
تا شهری بسازد
که ساکنان بهشت خیالی
آرزو کنند پس از مرگ
به آنجا بشتابند.
در آرزوی دیدار آن دختر
یاد پیراهنم می افتم
آویزان در کمد او.
امشب نظری به روی ساقی دارم
ای صبح مدم که عیش باقی دارم
شاید که بر افلاک زنم خیمه از آنک
با همدم روح هم اتاقی دارم
تمام روستا از آنِ مترسک
کسی به خانه باز
نیامد.
چه بود این
در این دیرگاه
که از آسمان شب گذشت؟
نه روشنایی شهاب داشت
نه تلألوی ماه
خاموش و سنگین می رفت
شاید که آه.
کوچۀ خلوت
با توپ کهنه ای بازی می کند
باد.
