چو آفتاب درآی از درم شراب بنوش
شراب شبنم جان را چو آفتاب بنوش!
چراغ میکده دیوان حافظ است بیا
شبی به خلوت رندان و شعر ناب بنوش!
زمانه جام گلاب تو را گل آب کند
بیا شراب بیامیز و با گلاب بنوش
چو گل به چشمۀ خورشید رو کن ای دریا
نه تلخ کاسۀ وارونۀ حباب بنوش
به گریه گفتمش: «از بوسه ای دریغ مدار»
به خنده گفت که: «این باده را به خواب بنوش!»
ای عهد شکسته و وفا داده به باد
مادر همه شیر بی وفایی به تو داد
اول تو چنان بدی که کس چون تو نبود
آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد
گاهی ستاره ای
خودش را به زمین می اندازد
نهنگی به ساحل
پلنگی به دره
و من...
به راهی که از آن رفته ای.
چه بر سر من آمده
دیگر از دوریت نمی ترسم
از اینکه نیستی
و از ترس نبودنت نمی هراسم و نمی میرم
چه بر سرم آمده
که به وقت خداحافظی
اینچنین بی باک
از تو روی بر می گردانم
و از ترس دلتنگی و دوری
بارها و بارها سر بر نمی گردانم
راستی تو بگو
چه بر سر من آمده؟
لای پره های دوچرخه
برگی
صبح پاییز.
یک روز به اتفاق صحرا من و تو
از شهر برون شویم تنها من و تو
دانی که من و تو کی به هم خوش باشیم؟
آن وقت که کس نباشد الا من و تو
آنان آسمان منند
و من آسمان آنان؛
ساکنان آن سوی کهکشان.
بید مجنون
لابلای شاخه هایش
لانۀ نور.
سودای توام در جنون می زد دوش
دریای دو دیده موج خون می زد دوش
در نیم شبی خیل خیال تو رسید
ور نه جانم خیمه برون می زد دوش
خواب آلوده بر گردۀ اسب
رؤیاهای بی رنگ ماه بس دور
و دود برای چای صبحگاهی.
تک درخت کویر
ریشه هایش را از یاد برده است
ابرها در راهند.
