حمامی را بگو گرت هست صواب
امشب تو بخسب و تون گرمابه متاب
تا من به سحرگهان بیایم به شتاب
از دل کنمش آتش وز دیده پر آب
برف
سیاه تر از همیشه
کلاغ.
ما اگر در عدم مانده بودیم
و هیچ یک از هر چیز که تا به حال دیده ایم را
درک نکرده بودیم؛
طلوع را ندیده بودیم
آب چشمه ساران را نچشیده بودیم
بر کوهی نایستاده بودیم
پدرمان را صدا نکرده بودیم
در آغوش مادرمان نخوابیده بودیم
لبی را نبوسیده بودیم
گلی را نبوییده بودیم
سگی برایمان دمش را تکان نداده بود
دانه ای را نکاشته بودیم
وااای…
عجب اگرِ هولناکی!
بادکنک هر چه پر بادتر، ترکیدن و مچاله شدنش محتمل تر
ضعف هر کسی از اوج قدرتش آغاز می شود
وقتی می خواهند چیزی را هر چه محکم تر به زمین بکوبند
دست ها را به بالاترین نقطه از سر می برند
و گوسفند را برای قربانی کردن، هر چه بیشتر می پرورند
آن را که فراست است و بصیرت
می داند که فرا رفتن، پیش درآمد فرو رفتن است
آن که طبیعت را می شناسد می داند که
با نرمی می توان بر سختی پیروز شد
مرگ ماهی از آب بیرون جهیدن
و مرگ شمشیر از نیام بیرون آمدن است.
با بسته شدن چشم هایم
گویا تمام جهان می میرد
پلک هایم را می گشایم
و تمامی آنها مجدد زاده می شوند
گویا تو را در ذهنم ساخته ام
رویایی دیدم که افسون کنان مرا بر بستر بردی
چو ماه زده ای برایم خواندی
و چو دیوانه ای مرا بوسیدی
گویا تو را در ذهنم ساخته ام.
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
امسال کلاغ ثمر داد
درخت سیب پشت آبادی
که زیرش کسی برادرش را
کشته بود سال پیش.
بگذار هر چه نمی خواهند بگوییم
بگذار هر چه نمی خواهیم بگویند
باران که بیاید
از دست چترها کاری بر نمی آید
ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم.
