پیکرت را به خاک تا دادند
ریشه زد خاک تیره روشن شد
خارزار و مغاک گلشن شد
ماه از آن خاک بی نشان رویید.
در اثنایی که ایستاده ام
سایه ام سقوط می کند
بدین گونه خورشید صبحگاهی
نخستین طرحش را می کشد
شکفتن، تجربۀ مرگباری است
من این حقیقت را پذیرفته ام
و باز زنده ام.
زان پیش که نام تو ز عالم برود
می خور که چو می به دل رسد غم برود
بگشای سر زلف بتی بند به بند
زان پیش که بند بندت از هم برود
با پاجامۀ خیس
پگاه
از رود می گذرد.
آنکه سردتر از پیش
سخن می گوید
آنکه مثل گذشته نیست
از دست رفته است
رهایش کن!
عشق، ماهی نیست
که با دام به دست آید
پروانه ای است که بر شانه ات می نشیند
و تمامی گلهای هوش ربا را
به هیچ می انگارد.
باران: تب هر طرف ببارم دارم
دهقان: غم تا به کی بکارم دارم
درویش نگاهی به خود انداخت و گفت
من هر چه که دارم از ندارم دارم
تنها یکبار میتوانست
در آغوشش کشد
و میدانست آنگاه چون بهمنی فرو میریزد
و میخواست به آغوشم پناه آورد؛
نامش برف بود
تنش برفی
قلبش از برف
و تپشش صدای چکیدن برف
بر بامهای کاهگلی،
و من او را
چون شاخهای که زیر بهمن شکسته باشد
دوست میداشتم.
