شعر کوتاه
رباعی، دوبیتی، قطعه، غزل، هایکو، طرح
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۱ توسط وحید عمرانی |

پیکرت را به خاک تا دادند

ریشه زد خاک تیره روشن شد

خارزار و مغاک گلشن شد

ماه از آن خاک بی نشان رویید.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۱ توسط وحید عمرانی |

در اثنایی که ایستاده ام

سایه ام سقوط می کند

بدین گونه خورشید صبحگاهی

نخستین طرحش را می کشد

شکفتن، تجربۀ مرگباری است

من این حقیقت را پذیرفته ام

و باز زنده ام.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۱ توسط وحید عمرانی |

زان پیش که نام تو ز عالم برود

می خور که چو می به دل رسد غم برود

بگشای سر زلف بتی بند به بند

زان پیش که بند بندت از هم برود

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۱ توسط وحید عمرانی |

با پاجامۀ خیس

پگاه

از رود می گذرد.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم بهمن ۱۴۰۱ توسط وحید عمرانی |

آنکه سردتر از پیش

سخن می ­گوید

آنکه مثل گذشته نیست

از دست رفته است

رهایش کن!

عشق، ماهی نیست

که با دام به دست آید

پروانه­ ای است که بر شانه­ ات می­ نشیند

و تمامی گلهای هوش ربا را

به هیچ می­ انگارد.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم بهمن ۱۴۰۱ توسط وحید عمرانی |

باران: تب هر طرف ببارم دارم

دهقان: غم تا به کی بکارم دارم

درویش نگاهی به خود انداخت و گفت

من هر چه که دارم از ندارم دارم

نوشته شده در تاريخ شنبه یکم بهمن ۱۴۰۱ توسط وحید عمرانی |

تنها یک­‌بار می‌­توانست

در آغوشش کشد

و می­‌دانست آنگاه چون بهمنی فرو می­‌ریزد

و می­‌خواست به آغوشم پناه آورد؛

نامش برف بود

تنش برفی

قلبش از برف

و تپشش صدای چکیدن برف

بر بام‌های کاه‌­گلی،

و من او را

چون شاخه­‌ای که زیر بهمن شکسته باشد

دوست می­‌داشتم.

اسلایدر