به چه خاک سیاهی نشسته ایم
ما شاعران سرزمین های دور
دور از زندگی و شادی و آزادی
دور از نشانه ای از آدمیزادی
ما که رسالتمان
توصیف هنر کائنات است
در زیبایی چشمان دختران زمین
دیریست که با دستانی لرزان
چشمانشان را می بندیم
به خاکشان می سپاریم
و به جای عاشقانه ها
مرثیه می سراییم
ما شاعران سرزمین های دور
به چه خاک سیاهی نشسته ایم.
خوش به حالت
پیش خودت هستی.
بگذار زلال ماه را در چشمم
آواز بخوان پگاه را در چشمم
یک عمر نگاه داشتم در عطشت
دوشیزه ترین نگاه را در چشمم
ای پر از عطر تنت پیرهن لیموها!
حلقه بر دوش که شد عاقبت آن بازوها؟
رفتی و باغ تو را یک شبه آفت برداشت
خشک شد شاخۀ پر میوۀ زردآلوها
آه بعد از تو زمین مزرعۀ تریاک است
نیست یک قطره عسل در دهن کندوها
من که یک برکۀ یخ بستۀ خالی شده ام
کوچ کردند و شکستند دلم را قوها
تو کجا در به دری روی کدام اقیانوس
آه ای قایق بی لنگر بی پاروها!
از کلاغان خبرچین نه، دلم می خواهد
خبر مرگ مرا بشنوی از تیهوها
به خدا از شب تنهایی من گرم تر است
روی یخ ها شب طولانی اسکیموها
شستند ز لوح قلب ها ایمان را
بردند به گور واژۀ انسان را
در دوزخ اعتقاد شیطانی شان
بستند به تار مویی از ما جان را
