تسکین شب هر آنکه بی سامانند
جولانگه هر چه آه سرگردانند
این بغض سپید کنج چشمان فلک
یک قطرۀ اشک است که ماهش خوانند
با ما کین سپهر و انجم پیداست
ناسازی بخت بی ترحم پیداست
چون خشکی آشیانه در گلبن سبز
بی برگی ما میان مردم پیداست
می گویند:
از هر چیز، کمی باقی می ماند
در شیشه کمی قهوه
در جعبه کمی نان
و در انسان؛
کمی درد.
ماه در خمره
باش که بفهمی، آنگاه
قطره ای به کوزه نباشد.
از دستۀ کبوتران پارک
آن که بالاتر از همه می پرید را
امروز مرده یافتم
در رف کاخ هشت بهشت
پای نقش کبوتری بر دیوار
که از سیصد سال پیش
در او خیره بود.
بغل کن مرا
چنان تنگ که هیچکس نفهمد
زخم
روی تن من بود
یا تو.
به یک جا می نگرد
گل آفتابگردان
با صد چشم.
هر بار که ترانه ای برایت سرودم
قومم بر من تاختند
که چرا برای میهن شعر نمی سرایی؟
و آیا زن
چیزی به جز وطن است؟
از آتش دل
دنباله دارند
ستاره هایی که خودشان را
خلاص می کنند.
هر روز دروغ بیشتر خواهد شد
باغ از پی باغ بی ثمر خواهد شد
این شاخۀ راست هم دروغیست بزرگ
فرداست که دستۀ تبر خواهد شد
آخرین روز مدرسه ...
ماژیک جدید آورده بود
معلم ریاضی.
برای کسی که هفت ساله است گل نمی برند
یک بستنی روی سنگ قبرش می گذارند
و منتظر می مانند تا آب شود.
در شب دلگیر از گودالی آب
نور ماه را می نوشید
کلاغی سیاه به امید صبحی سپید.
با رفتن تو رفت دلم باز نشد
پایان من آن بود که آغاز نشد
وآن مختصری که «دوستت دارم» بود
رفتی و نرفت و ماند و ابراز نشد
