زیباست قرار بیقرار من و تو
سنتور و سه تار در کنار من و تو
با شور و غزل نوای زیبای سحر
سخت است به سینه انتظار من و تو
روحش را
عریان می کند از تن
تا به قالبی دیگر فرو لغزد
هنرپیشۀ تئاتر.
یادم آمد
امروز به دریا می روم
بدون جلیقه
به شهر برو
تمام ماهی ها را بخر
من از طوفان بر می گردم.
هر لاله که شدت مهیبی دارد
از خون سیاوشان نصیبی دارد
پایان شب سیه، سپیدار چه گفت؟
این مظلمه، صبح عنقریبی دارد
مثل شعرم که ناگهان ریخت به هم
از ابر رسیدی آسمان ریخت به هم
باران یعنی شروع دلتنگی ها
اندازۀ شانه هایمان ریخت به هم
دریایی متروک
که ماهیانش را از یاد برده است؛
کویر.
از این آشفته خرمن دانه ای کم
ز اقیانوس خون پیمانه ای کم
شماها را چه غم از رفتن من؟
ز دنیای جنون دیوانه ای کم
شب آینۀ رخ سحرگاه من است
هر جا که غمی ست چشم بر راه من است
تاری که به او لباس حسرت دوزند
ابریشم تاب دادۀ آه من است
ای غم که عبوس و کینه خواه آمده ای
شاید سوی من به اشتباه آمده ای
بر گرد من از کهنه غمان بارویی ست
آه ای غم نو تو از چه راه آمده ای؟
دلت شبی سیاه
با هزار قراول
و من سربازی زخمی
که اسم شب را از یاد برده است.
