نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی
|
هر چند که پر جراحت و دردآلود
رقص ته دره رقص آزادی بود
دیدی که سرت به سنگ خورد آخر کار؟
دریا مرداب آرزو بود ای رود
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی
|
شب بود و نسیم بود و باغ و مهتاب
من بودم و جویبار و بیداری آب
وین جمله مرا به خامشی می گفتند
کاین لحظه ناب زندگی را دریاب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی
|
تلخ است طنین ناله در تاریکی
زانو به بغل مچاله در تاریکی
تقصیر نداشتم اگر افتادم
پنهان شده بود چاله در تاریکی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی
|
دریا می شود خودش
ماهیانش را که به دریا برساند
این رود باریک.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی
|
شب پیچکی از حصار من را دزدید
آرامش برگ و بار من را دزدید
بو برد که در باغ نگهبانی نیست
پاییز شبی بهار من را دزدید
نوشته شده در تاريخ جمعه دوم خرداد ۱۴۰۴ توسط وحید عمرانی
|
نگران نیستم
از رفتن اردیبهشت
در هر فصل که بذری می کارم
نام تو می روید.
