آخرین روزهای زمستان
در مشت نگه می دارم
برف را.
آه ای پروانه
رویایت چیست
وقت بال زدن؟
به بچه شان
والدین زیر شکوفه ها گفتند:
«بهار همین است.»
نسیم ها دارد
خنکای حیات
نویدبخش فرصتی تازه
نور دارد
نه چنان که خیره شوی
نه آنقدر که ظلمت
جرئت جولان یابد
این بهترین زمان
که نه روز است و نه شب
این مهلت کوتاه
که پنجره ای ست رو به ناکجا
رو به ماوراهای خیال انگیز رویاخیز؛
سحر ...
که شاهراه نام توست.
تا کی دل تو گرد جهان برپرّد؟
چون نیست رهش کز آسمان برپرّد
این بیضۀ هفت آسمان بشکن خرد
تا مرغ دلت از این میان برپرّد
اسفند
لبخند زمستان است
از ذوق بهار!
مشتِ زخمی
و ...
درِ هنوز بسته.
عاقبت به دوزخ افتادیم
دستت را دراز کردی با سیبی
گفتی امتحان دوباره است
این را که نگیری
به بهشت می روی
هزاره ها گذشته است
که با این شعله ها
الفتی دیرینه دارم
با سیبی در مشت.
خورشید که سر می زند
ماه
با ستارگان چه خوابی می بینند؟
مرا خلد برین دی بودی ام جا
کنونم دوزخ است امروز مأوا
نمانده دی نماند فایز امروز
خدا داند چه باشد حال فردا
در نهفته ترین باغها دستم میوه چید
و اینک شاخۀ نزدیک از سرانگشتم پروا مکن!
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست
عطش آشنایی ست
درخشش میوه! درخشان تر
وسوسۀ چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش را به پایم ریخت
و من، شاخۀ نزدیک!
از آب گذشتم، از سایه به در رفتم
رفتم غرورم را بر ستیغ عقاب آشیان شکستم
و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
خم شو شاخۀ نزدیک!
