با هر برگ
می شکند در آب
مهتاب پاییزی.
سه حرف قشنگ اولین حرفها
که عشق است و زیباترین حرفها
به شوق نگاهت غزل پا گرفت
به ذوق تو شد دستچین حرفها
تو گفتی از این حرفها بگذریم
و خامت شدم با همین حرفها
دوباره جنون بود و آن کارها
که خواندی به گوشم از این حرفها
به پایان رسیدیم و بیچاره من!
که میترسم از آخرین حرفها
باران پاییزی
از دهان ناودان بیرون می پرد
پرِ گنجشکی.
پروانه به ثانیه ای
خاکستری در دست باد
اما نصیب شمع
سوختنی دراز
راه معشوقان؛
دورتر، خونین تر.
برگی می افتد
خش خش یک قلب
درون پاییز.
فراق لاله رویان ساخت کارم
ربود از کف عنان اختیارم
پس از صد سال بعد از مرگ فایز
گل حسرت بروید بر مزارم
کاش پیرتر بودم
مثل ریشه ها
یا خیلی جوان تر
مثل شاخه ها
اینجا که من ایستاده ام
میانه است
فقط تبر می خورم.
کوچه ای که در انتهایش
خانۀ توست
بن بست نیست
مست است
از شرابی موزون
که هر شب به کام می کشد.
باد تنهاست
و هر چه را بیشتر می خواهد
بیشتر از خود دور می کند.
تنهاتر است انگار
سپیدار
بی آشیان کلاغ.
دوست داشتنت
رانندگی در شبِ جاده ای کوهستانی ست
و ماهی که هر چند لحظه
سر هر پیچ
یک بار طلوع میکند.
