نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم خرداد ۱۳۹۹ توسط وحید عمرانی
|
خدا نخواست نگاه تو بی کران باشد
زمین اجازه ندارد که آسمان باشد
به درد سفرۀ آغوش من نخواهد خورد
تنی که هر شبه مهمان این و آن باشد
کنون که شانۀ تو لایق سر من نیست
همان خوش است که بالشت دیگران باشد
هزار شکر که پای بهارمان یخ زد
تبرزنی که هوس داشت باغبان باشد
سمند خاطر مردی که گرم تاختن است
درست نیست که علّاف مادیان باشد
نرنج از من اگر راندمت کبوترکش!
درخت دوست ندارد کلاغدان باشد
مرا حوالۀ این بیستون کن و بگذار
که عشق، قصه ی شیرین خسروان باشد
