با خودت مهربان باش انسان
مثل رودی روان باش انسان
رنج را با نیایش بمیران
درد را با نوازش بمیران
مست شو از شراب حضورت
آشنا کن زمین را به نورت
روحی و ارتعاشی و جانی
عشقی و مهری و بی کرانی
عشق را میزبان باش انسان
با خودت مهربان باش انسان
ترس و خشم و غم از جنس ما نیست
هست با ما ولی آشنا نیست
خشم، فقدان عشق است در تو
غم، بیابان عشق است در تو
ترس یعنی امیدی نداری
صبح روز سپیدی نداری
ترس و خشم و غمت ناگزیرند
تا تو هستی نهان در ضمیرند
تا خودت را شناسی نمایان
این سه را با ریایت نپوشان
هر که هستی همان باش انسان
با خودت مهربان باش انسان
درد خودخواهی ات را دوا کن
حق به خود دادنت را رها کن
از قضاوت، لجاجت بپرهیز
صلح کن با خودت با جهان نیز
پر ز خشمی و ترسی و کینی
تا خودت را نبخشی همینی
بخشش دیگران یاری توست
حاصل کینه، بیماری توست
رحمت کبریا کم نبخشد
تا نبخشی تو را هم نبخشد
دوست با دشمنان باش انسان
با خودت مهربان باش انسان
امان ندیده کسی از گزند حیلۀ خویش
که حبس کرده خودش را قفس به میلهی خویش
مباد فتنه چو فانوس در دلت باشد
که نیست راه رهایی ، هم از فتیلهی خویش
به فکر فتح جهان آن قبیل میافتند
که بر نیامدهاند از پس قبیلۀ خویش
به فکر فتح جهانند و میتوانی دید
هزار مسئله دارند در طویلۀ خویش
فغان که این دلهدزدان به گرد وهم زمین
چنان خوشند که فرزند من به تیلۀ خویش
کدام میکُشدم عنکبوت یا نساج؟
چهها که دیدهام از روزنان پیلهی خویش!
جغدیست نشسته روی ویرانۀ ما
ویرانه تر از پیش شده خانۀ ما
آنقدر چو موش مانده در سوراخیم
کاو لانۀ خود نموده کاشانۀ ما
زار زار گریه می کند
کودکی در آغوشش گم شده
پیراهن من.
نهنگ موج عشقم، در گل ساحل نمی گنجم
شنا بايد در اقيانوسم اندر گل نمی گنجم
زبانی آسمانی دارم امّا كس نمی فهمد
حديث قدسم اندر گوش هر غافل نمی گنجم
اگر فهم سخن يا درك من ننمود نادانی
عجب نبود كه در انديشۀ جاهل نمی گنجم
نه در محفل ندارم جای و ويران مسكنم، جانا!
فروغی دارم اندر دل كه در محفل نمی گنجم
بيابانگرد و صحراورز و دور از مردمم آری
ميان شهر در غوغای بی حاصل نمی گنجم
كشم رخت سفر سوی سرای ديگری زيرا
جهان تنگست و من شيدا، در اين منزل نمی گنجم
نگارم گفت بيرون كردم از دل عشق يغما را
بگو من مرغ كيوان رفعتم، در دل نمی گنجم
بادها
از پیشانی اش رد می شدند
چه کرده بود با او ...
گلوله.
بلبل از گل بگذرد چون در چمن بیند مرا
بت پرستی کی کند، گر برهمن بیند مرا
در سخن مخفی شدم مانند بو در برگ گل
هر که دارد میل دیدن، در سخن بیند مرا
ما سنگ تو را به سینۀ خسته زدیم
در عشق به هر قبیله و دسته زدیم
از لطف دری به روی ما باز نشد
ما هر چه زدیم بر در بسته زدیم
در کتم عدم غبارها بیخته است
تا قالبی از خاک برانگیخته است
در شیشۀ کوچکی که نامش تن ماست
یک قطره از عطر روح خود ریخته است
خدا نخواست نگاه تو بی کران باشد
زمین اجازه ندارد که آسمان باشد
به درد سفرۀ آغوش من نخواهد خورد
تنی که هر شبه مهمان این و آن باشد
کنون که شانۀ تو لایق سر من نیست
همان خوش است که بالشت دیگران باشد
هزار شکر که پای بهارمان یخ زد
تبرزنی که هوس داشت باغبان باشد
سمند خاطر مردی که گرم تاختن است
درست نیست که علّاف مادیان باشد
نرنج از من اگر راندمت کبوترکش!
درخت دوست ندارد کلاغدان باشد
مرا حوالۀ این بیستون کن و بگذار
که عشق، قصه ی شیرین خسروان باشد
ما درها را پیش گذاشته ایم
تا فرصت زنگ
مزید زمان جانفرسای انتظار نشود
آنک درهای نیم گشوده و
آنک کوچه های منتظر.
فردا هم روز خداست
مثل امروز
مثل دیروز
مثل این چند سالی
که قرار بود فردایش تو را ببینم.
در این مدار ، که هم ماه ، جز غریبی نیست
غریبی تو و من قصۀ عجیبی نیست
اگر بخواهی اگر نه کشیده می بردت
به وعده گاه، که با کاروان شکیبی نیست
من و تو را از این قصه ای که می خوانیم
به جز شکستگی و خستگی نصیبی نیست
مگر تدارک این شور و شر، برای شر
همی به جزیۀ دندان زدن به سیبی نیست؟
